
درسهای مقدماتی/درس ششم: چه باید کرد؟ وحدت آگاهانه، هدفمند و حرکتی
پیاده شده از نوار صوتی شیخ ابوحمزه المهاجر هورامی حفظه الله
(16-قسمت)
ما بسیار بدتر از حکومتهای بدیل اضطراری اسلامی درتاریخ داشته ایم و الان هم داریم . یک نمونه را برایتان تعریف کنم ممکن است جالب باشد: نقل است که در دوران مهدی عباسی بادیه نشینی ادعای پیامبری کرد.او را دستگیر کرده نزد خلیفه آوردند.مهدی گفت: آیا تو پیامبری؟ گفت:بله! مهدی پرسید: به سوی چه کسانی مبعوث شدهای؟!
گفت: مگر گذاشتید به سوی کسی مبعوث شوم؟ صبح مبعوث شدم، عصر دستگیرم کردید!
حکومتهای بدیل اضطراری اسلامی اینطوری می توانند جلو بسیاری از منکرات را بگیرند. اما حکومتهای کفاری چون دین سکولاریسم و مرتدین محلی چه؟ ادعای خدائی هم کنید کاری به کارتان ندارند و بلکه تحت عنوان آزادی بیان و عقیده و آزادیهای شخصی و غیره راه را برایت باز می کنند. برای یک مسلمان ضروری است که تشخیص بدهد کدام سیستم آن را به جلو می برد و به خِلاَفَةٌ عَلَى مِنْهَاجِ النُّبُوَّةِ و امت واحد و جماعت واحد نزدیک آن می کند و کدام یکی نه .
نکته ی دیگری که به این حالت اضطرار بر می گردد و از یکپارچگی کنونی مسلمین محافظت می کند این است که در حالتهائی میان یک امیر و رهبر صالح اما ضعیف با یک امیر و رهبر فاجر قوی، مسلمین گیر می کنند که از کدام یکی حمایت کنند؟ کسانی چون امام احمد بن حنبل رحمه الله سفارش می کنند که جانب امیر فاجر قوی را بگیریم و می گوید: «اما فرد فاجر قوتش برای مسلمانان و فجورش برای نفس خودش است و اما صالح ضعیف صلاحش برای نفسش و ضعفش برای مسلمانان است، پس باید به همراه قوی فاجر قتال نمود و پیامبر صلیالله علیه وسلم فرمودهاند:«وَإِنَّ اللَّهَ يُؤَيِّدُ هَذَا الدِّينَ بِالرَّجُلِ الْفَاجِر» «خداوند متعال این دین را با فرد فاجر نصرت میبخشد.»[1] در اینجا ممکن است متوجه بشویم که چرا در جنگ بین عبدالله بن زبیر آنهمه بزرگوار به خاطر منافع کل جامعه ی مسلمین جانب حاکم فاجر قوی بنی امیه را گرفتند نه جانب عبدالله بن زبیر صالح ضعیف را. نفع حاکم فاجر و قوی بنی امیه درآن حالت اضطرار برای عموم مسلمین بود و فجورش به خودش بر می گشت.
مسأله ی دیگری که علما برای این حالتهای اضطراری به آن اشاره کرده اند این است که اگر بین دو امیر یا حکومت بدیل اضطراری اسلامی که مثل هم هستند و در یک سطح قرار دارند جنگی رخ بدهد و یکی با زور اسلحه بر آن یکی غالب بشود آنی که با زور اسلحه پیروز شده است امیر مسلمین و حاکم می شود و جنگ با آن نادرست است.
بله، اگرکیفیت هر دو مثل هم باشد ما می گوییم آنی که با اسلحه و قدرت حاکمیت را در دست گرفته است دیگر قیام شخص دیگری که چیز بهتر از این نمی تواند بیاورد و چیزی مثل همین می اورد و کیفیتش مثل همین است (قیامش) درست نیست، بلکه بین این چند گروهی که مثل هم هستند – برای جلوگیری کردن از ریخته شدن خون مسلمان و سایر مصیبتهای تفرق و جنگهای داخلی- آنی که زودتر از همه با زور اسلحه قدرت را به دست گرفته است و نظمی را برقرار کرده است بهتر از دیگرانی است که هم کیفیت خودشان مثل اینهاست و هم شکست خورده اند ؛ برای همین از جنگ با این حاکم و جایگزین کردن چیز دیگری مثل این حمایت نمی کنیم .
ابن حجر عسقلانی رحمه الله در فتح الباری میگوید : «فقها اجماع کرده اند بر واجب بودن پیروی از سلطان متغلب (کسی که با غلبه و شمشیر سلطان شده است) و جهاد کردن همراه با او و اینکه اطاعت کردن از او بهتر است از خروج بر او؛ زیرا غیر این موجب خون ریزی و فتنه میگردد»[2]
امام احمد حنبل رحمة الله علیه می گوید : «کسیکه بر آنها با شمشیر (زور و قدرت) غلبه پیدا کرد تا اینکه خلیفه گشت و امیرالمومنین نامیده شد، بر احدی که ایمان به خداوند دارد حلال نیست که بماند (وفات کند) و امام عادل یا ستم کاری نبیند (نداشته باشد) .پس او امیر المومنین است (ولو اینکه با شمشیر هم امیر شده باشد).[3]
با این سخن امام احنبل ممکن است این حدیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را بهتر متوجه بشویم که می فرماید: «مَنْ مَاتَ لا بَيْعَةَ عَلَيْهِ مَاتَ مَوْتَةَ جَاهِلِيَّةٍ »[4] یا «مَنْ خَلَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ لَقِيَ اللَّهَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لا حُجَّةَ لَهُ “. قَالَ:” وَمَنْ مَاتَ وَلَيْسَ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مَيْتَةً جَاهِلِيَّةً» .[5] کسی که دست از فرمانبرداری بکشد (بیعت خود را بشکند) در مواجهه با خداوند در روز قیامت؛ دلیلی بر عملش نخواهد داشت و همچنین کسی که بمیرد و بیعتی بر گردن خود نداشته باشد؛ به مرگ جاهلی مرده است.
(ادامه دارد……..)
[1] (سنن دارمی ـ باب : «ان الله يؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر» ـ صحفه ۳۱۴ ـ شماره ۲۵۱۷
[2] شرح النووى جلد ۱۲ ص۲۲۹
[3] اصول السنه-امام احمد- المعتمدا في أصول الدين ص ۲۳۸- الأحكام السلطانية لأبي يعلى صفحه۲۰ -طبقات الحنابلة لأبييعلى (جلد ۱ ص ۲۴۱-۲۴۶)- في اعتقاد أهل السنة- اللالكائي جلد۱ صفحه۱۶۰
[4] مسلم في صحيحه (1851)
[5] رواه مسلم