
درسهای مقدماتی/درس هشتم: شادی به عنوان یک نیاز فطری و چگونگی مدیریت و کنترل آن
پیاده شده از نوار صوتی شیخ ابوحمزه المهاجر هورامی حفظه الله
(8- قسمت)
انگار اگر انسان در مسیر صیحیح قانون شریعت الله حرکت کند- چه دراین دنیایی که سجن و زندان مومن است و چه در قیامت و بهشت که مقصد نهائی است- در تمام این مراحل مسلمان با شادی و مسرت به استقبال سختترین آزمایشها هم می رود تا به آن شادی نهائی می رسد. با شادی و مسرت مثل خباب ابن ارت و بلال و سمیه و خبیب رضی الله عنهم اجمعین و امثال سید قطب و عمر مختار و غیره شکنجه و اعدام را می پذیرید، و یا با شادی و مسرت عملیات استشهادی را انجام می دهد و به قول رسول الله صلی الله علیه وسلم حاضراست چندین بار در این راه زنده شود و شهید شود و با شادی و مسرت به استقبالش می رود: وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ وَدِدْتُ أَنِّي لأُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَأُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُقْتَلُ، ثُمَّ أُحْيَا، ثُمَّ أُقْتَلُ، ثُمَّ أُحْيَا، ثُمَّ أُقْتَلُ، ثُمَّ أُحْيَا ”[1]قسم به كسي كه جانم در دست اوست، دوست داشتم كه در راه خدا بجنگم و كشته شوم، سپس زنده گردم، دوباره كشته شوم، بار ديگر زنده شوم و مجدداً كشته شوم .یعنی کرارا زنده شوم و کرارا در راه الله در جنگ مسلحانه کشته شوم .
شاگردان مومن ایشان هم همین طوری بودند، اجازه بدهید یک داستان تاریخی رابرایتان ذکر کنم که آموزشهایِ صحیحِ اسلامیِ ارزشِ دینِ اسلام، تبعیت از قانون شریعت الله و بهشت و شادی بی پایان و ماندگاری که الله تعالی وعده اش را به مومنین نشان می دهد، و مومنین داوطلبانه و با شادی و سرور حاضرند اگر هزاران جان داشته باشند در معامله ی با الله تعالی آن را فدا کنند:
عبدالله بن حُذَافَةَ رضي الله عنه قاصد رسول الله صلی الله علیه وسلم به دربار خسرو شاه ایران درغزوه بدر وغزوات دیگر هم حضور داشت، این صحابه ی گرانمایه انسان شوخ طبعی بود و شوخی های او با رسول الله صلی الله علیه وسلم نزد اهل فقه مشهوراست، حالا این شخص در زمان عمر بن خطاب رضی الله عنه و در سال 19 هجری در جهاد با رومیها به همراه عده ای از مسلمین اسیر می شود: شاه روم از میزان ایمان راسخ و راستین صحابه و میزان حرف شنوی و اطاعت کردن(سمع و طاعه) و فداکاری آنها نسبت به اسلام و رهبریت آگاهی هائی داشت، اما دوست داشت این را تجربه کند و با چشمان خودش ببیندشان، برای همین دستور داده بود که اگر مسلمانی را اسیر کردند او را نکشند و نزدش ببرند.
حالا عبدالله بن حذافه رضی الله عنه به همراه عده ای اسیر شده است و به شاه نصرانی ها خبر دادند که عده ای از مسلمین اسیر شده اند که یکی از یاران قدیمی پیامبر هم داخلشان است، زمانی اورا نزد شاه روم آوردند شاه روم ابتدا مدت طولانی به عبدالله بن حذافه رضی الله عنه نگاه کرد، بعد با او وارد گفتگو شد و در عوضِ تغییرِ دینش به او وعده ی آزادی و مال و زمین و زنهای زیبا و حتی وزارت وشراکت در پادشاهی داد، اما عبدالله رضی الله عنه با قاطعیت جواب رد به همه داد و به صراحت گفت: تغییر دین اصلا امکان ندارد و مرگ هزاران بار از این بهتراست، و با خنده ادامه داد به خدا اگر همه آنچه كه داری و همه ی آنچه كه عربها دارند به من بدهی تا من به اندازه ی یك چشم بهم زدن از دین محمد صلى الله علیه وسلم برگردم، حاضر نخواهم شد.
شاه روم در این مرحله اورا تهدید به مرگ کرد، ابتدا آویزانش کرد و چنین وانمود کرد که می خواهد تیربارانش کند اما به سربازانش دستور داد دوروبرش را بزنند، در حین تیر اندازی هم باز عبدالله را به ترک دینش دعوت می کرد اما تأثیری نداشت، برای تهدید بیشترعبدالله، جلو چشمش دیگی پر از روغن جوشیده آماده کردند و به دوتا ازاسیران مسلمان سفارش کردند که نصرانی بشوند اما این دو اسیر قبول نکردند برای همین آنها رادر دیگ روغن جوشیده انداختند و تنها استخوانهایشان باقی ماند،
شاه نصرانی روم در این هنگام رو به عبدالله كرد و اورابرای چندمین بار به نصرانیت دعوت داد اما او شدیدتر از قبل انكار كرد، وقتی قیصرازاو ناامید شد دستور داد او را در دیگ بیندازند.عبدالله را به طرف دیگ بردند، چشمهایش اشك آلود شد. به پادشاه خبر دادند كه عبدالله گریه می كند، پادشاه گمان كرد كه او از ترس مرگ گریه می كند برای همین دستور داد اورابرگردانند پیشش، وقتی جلویش قرار گرفت یک بار دیگرپذیرش عقیده ی نصرانیت را به او پیشنهاد كرد ولی این بار هم او به شدت رد كرد.قیصر عصبانی شد و شروع کرد به فحاشی و گفت: فلان شده! برای چه همین الان گریه می كردی؟
عبدالله رضی الله عنه در جواب گفت: گریه ام برای این بود كه خیال كردم الان در دیگ انداخته می شوم و جان از بدنم می رود، آرزو كردم ای كاش به اندازه ی موهای بدنم جان می داشتم و همه را در راه الله در دیگ می انداختم.
پادشاه در برابر اینهمه ایمان و شجاعت عبدالله تسلیم شد و گفت: حاضری در برابر اینكه تو را آزاد كنم سرم را ببوسی؟عبدالله گفت: آیا در مقابل آزادی همه ی اسیران؟پادشاه گفت: بله در مقابل آزادی همه ی آنها.
عبدالله می گوید: با خود گفتم اینكه دشمنی است از دشمنان الله، چه اشكال دارد سر او را ببوسم و من و همه ی اسرای مسلمان آزاد بشویم. . . نزدیك رفت و سرش را بوسید، در این هنگام پادشاه دستور داد همه ی اسیرها را آزاد کنند و به دست عبدالله بسپارند. عبدالله رضى الله عنه پیش عمربن خطاب رضى الله عنه آمد و ماجرا را برایش تعریف كرد، عمر رضى الله عنه خیلی خوشحال شد. وقتی به اسیران نگاه كرد گفت: بر هر مسلمانی لازم است كه سر عبدالله را ببوسد و من جلوتر از همه شروع می كنم. بعد بلند شد و سرش را بوسید. [2]
(ادامه دارد……..)
[1] رواه بخاری
[2]1- الاصابه فی تمییز الصحابه از ابن حجر 2/287 2- السیره النوبه از ابن هشام. 3-حیاه الصحابه شیخ مولانا محمد یوسف كاندهلوی.4- تهذیب التهذیب 5/185. 5- تاریخ الاسلام للذهبی.