
س: خوارج بدترین مخلوقات خدا هستند آیا کشتن آنها مقدم بر جنگ با کفار اصلی و نظامهای طاغوتی میان مسلمین نیست؟
( 5 – قسمت)
این گروه که در ارتش امیرالمومنین علی ابن ابی طالب بودند و بخشی بزرگ از سپاه نهروان را تشکیل دادند گفتند: حکم فقط از آنِ الله است. علی گفت: کلامی حق است که باطلی را منظور می دارد. رسول الله صلی الله علیه وسلم مردمی را وصف کرد که من صفاتشان را در اینها می بینم : يَقُولُونَ الْحَقَّ بِأَلْسِنَتِهِمْ لَا يَجُوزُ هَذَا، مِنْهُمْ، – وَأَشَارَ إِلَى حَلْقِهِ [1]– حق را با زبان هایشان می گویند اما از اینجایشان تجاوز نمی کند – و به گلویش اشاره کرد –
رسول الله صلی الله علیه وسلم در مورد این دسته می فرماید: إِنَّ مَا أَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ حَتَّى إِذَا رُئِيَتْ بَهْجَتُهُ عَلَيْهِ، وَكَانَ رِدْئًا لِلْإِسْلَامِ، غَيَّرَهُ إِلَى مَا شَاءَ اللَّهُ، فَانْسَلَخَ مِنْهُ وَنَبَذَهُ وَرَاءَ ظَهْرِهِ، وَسَعَى عَلَى جَارِهِ بِالسَّيْفِ، وَرَمَاهُ بِالشِّرْكِ»، قَالَ: قُلْتُ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ، أَيُّهُمَا أَوْلَى بِالشِّرْكِ، الْمَرْمِيُّ أَمِ الرَّامِي؟ قَالَ: بَلِ الرَّامِي.[2] آنچه که از آن بر شما می ترسم، مردی است که قرآن می خواند. تا جایی که در آن به اتقان می رسد و ستونی از ستونهای اسلام می شود ( یعنی تازگی و درخشندگی قرآن بر او مشاهده می شود و رنگ و بوی دفاع از اسلام را بخود گرفته است و از اسلام دفاع می کند و بین مردم بعنوان یک عالم محسوب می شود) سپس به آنچه که الله میخواهد تغییر پیدا میکند. از (اصول و مبانی) اسلام خالی شده و آن را پشت سر میاندازد و بر همسایهاش شمشیر میکشد و او را به شرک متهم میکند. راوی می گوید: گفتم ای نبی الله، کدام یک از آنها أولاتر به شرک است؟ کسی که متهم می شود یا کسی که متهم میکند؟ گفت: کسی که دیگری را به شرک متهم میکند.
امروزه ما افراد زیادی را می بینیم که بعد از مطالعه ای مختصر و شناخته شدن به اهل دین بودن در میان اطرافیان یا در فضای مجازی به راحتی همسایه ی یهودی یا نصرانی یا مجوس یا صابئی یا حتی مسلمان مخالف خود را به ناحق مشرک می نامند و احکام کفار مشرک را بر اینها تطبیق می دهند.
اینها کسانی بودند که تمام صحابه ی همراه علی بن ابی طالب را کافر می دانستند منجمله ابن عباس و انس و ابن عمر و حسن و حسین و تعدادی از مادران مومنان مانند عایشه و حفصه و ام سلمه و… ، و همۀ مسلمانانی که در گروه آنان وارد نشدند، از تابعین گرفته تا تبع تابعین را تکفیر کردند. علاوه بر این، این دسته از خوارج هزاران نفر در سپاه معاویه را نیز تکفیر کردند و کسانی را که مرتکب گناه کبیره ی غیر مکفره مثل شراب خوری یا زنا و دزدی و دروغ گفتن و امثالهم می شدند را نیز تکفیر می کردند، با این وجود به خاطر این جرم بزرگ نه علی ابن ابی طالب و نه رای قاطع بزرگان اسلام این دسته از خوارج اهل تاویل را تکفیر نکرد و صحابه بر عدم کفر این خوارج اجماع داشتند.[3]تکفیر اهل قبله تنها در صورتی است که جرم این اشخاص آگاهانه، عمداً و اختیاری و به یقین به نقض شدن شهادتین بازگردد.
بر خلاف شروع جنگ و تارومار کردن منافقین مسلح یا غیر مسلح جدا شده از دارالاسلام، رهبر دارالاسلام و سایر صحابه با این خوارج اهل تاویل جنگ را شروع نکردند تا اینکه آنها انسانهای بی گناه را کشتند و اموال مسلمین را غارت کردند، در این موقع مسئولین دارالاسلام و مومنین برای رفع ظلم و طغیانشان با آنها جنگیدند نه بخاطر اینکه آنها خارج از اسلام و مشمول حکم کفار سکولار (مشرک) و منافقین آشکار شده شوند. به همین دلیل نه به بردگی گرفته شدند و نه اموالشان به غنیمت گرفته شد و نه زخمی های آنها کشته شدند و نه فراری های آنها تحت تعقیب قرار گرفتند و نه استتابه شدند، بلکه مثل سایر مومنین با آنها برخورد می شد و کسانی چون ابن عمر و ابن عباس وسایر صحابه پشت سر اینها نماز خوانده اند و نزدیک به 2هزار نفر از اینها بعد از گفتگو و مناظره ی با ابن عباس توبه کرده و به دین یا همان حاکمیت دارالاسلام برگشتند. [4]در حالی که منافقین آشکار شده ای چون «ذُو الخُوَيْصِرَةِ» و پیروانش هرگز برنگشتند و مشمول «لَا يَرْجِعُونَ حَتَّى يَرْتَدَّ عَلَى فَوْقِهِ» شدند.
خوارج اهل تاویل نهروان زمانی رهبر دارالاسلام را به همراه هزاران صحابی تکفیر کردند، علی در برابر، این ها را تکفیر نکرد بلکه از علی سوال شد آيا اينها مشرك هستند؟ [چون منافقین آشکار شده مشمول حکم مشرکین می شوند]علی گفت: از شرك فرار كردند. سپس سؤال شد آيا منافق بودند؟ گفت: منافقين ذكر الله را نمىكنند مگر اندكى، در حاليكه اينها ذاكر الله بودند. سپس سؤال مىشود: پس ايشان چه بودند؟ امیر مومنین پاسخ داد: اخواننا بغوا علینا یا قومٌ بغوا علینا؛برادران ما هستند که علیه ما بغی کردند.[5] او این جماعت نهروان را اهل بغی و برادر خود نامید نه کافر؛ هر چند که این ها به صراحت او را تکفیر کرده بودند و دستشان هم به خون صدها مسلمان آلوده شده بود و بعدها دستشان به خون خودش هم آلوده شد و علی امیر مومنین توسط اینها به شهادت رسید همچنانکه صدها نفر از سربازانش که سربازان دارالاسلام و خلافت اسلامی بودند توسط اهل بغی در نهروان به شهادت رسیدند.
(ادامه دارد……)
[1] مسلم1066
[2] لإحسان في تقريب صحيح ابن حبان، المؤلف: محمد بن حبان بن أحمد بن حبان بن معاذ البُستي، ترتيب: الأمير علاء الدين علي بن بلبان الفارسي، حققه وخرج أحاديثه وعلق عليه: شعيب الأرنؤوط، الناشر: مؤسسة الرسالة، بيروت، الطبعة: الأولى، 1408 هـ – 1988 م. -سلسلة الأحاديث الصحيحة وشيء من فقهها وفوائدها، تأليف محمد ناصر الدين الألباني، الناشر: مكتبة المعارف للنشر والتوزيع، الرياض، الطبعة: الأولى، لمكتبة المعارف. -مختار الصحاح، لزين الدين أبو عبد الله محمد بن أبي بكر بن عبد القادر الحنفي الرازي، تحقيق: يوسف الشيخ محمد، نشر: المكتبة العصرية – الدار النموذجية، بيروت – صيدا، لطبعة: الخامسة، 1420هـ – 1999م. -معجم اللغة العربية المعاصرة، للدكتور أحمد مختار عبد الحميد عمر بمساعدة فريق عمل، الناشر: عالم الكتب، الطبعة: الأولى، 1429 هـ – 2008 م. -شرح مشكل الآثار, أبو جعفر أحمد بن محمد الطحاوي, تحقيق: شعيب الأرنؤوط, مؤسسة الرسالة, الطبعة: الأولى – 1415 هـ، 1494 م.
[3]– اجماع بر عدم کفر خوارج را تعدادی از اهل علم حکایت کردهاند: 1- الخطابی آن را حکایت کرده آنجا که میگوید: «أَجْمَعَ عُلَمَاءُ الْمُسْلِمِينَ عَلَى أَنَّ الْخَوَارِجَ مَعَ ضَلَالَتِهِمْ فِرْقَةٌ مِنْ فِرَقِ الْمُسْلِمِينَ وَأَجَازُوا مُنَاكَحَتَهُمْ وَأَكْلَ ذَبَائِحِهِمْ وَأَنَّهُمْ لَا يُكَفَّرُونَ مَا دَامُوا مُتَمَسِّكِينَ بِأَصْلِ الْإِسْلَامِ».علمای مسلمین اجماع دارند بر اینکه خوارج، همراه با گمراهی شان، فرقهای از فرقههای مسلمانان هستند و ازدواج کردن با آنان و خوردن ذبیحۀ شان جایز است و آنها کافر نمیشوند مادامیکه به اصل اسلام چنگ زده باشند. [فتح الباری از ابن حجر (12/300 شرح حدیث شماره 6933-6934)]./2- ابن المنذر در الإشراف علی مذاهب الفقهاء (8/255) ./3- ابن تیمیه نیز در «منهاج السنة النبوية» و در دیگر کتابهایش این اجماع را حکایت کرده و آن را حمایت و تقویت کرده است. منهاج السنة النبوية (5 /11-12، 241-244، 247-248) (7/ 405-406)، و مجموع الفتاوی (7/ 217-218).
[4] عبد الرزاق الصنعاني في (المصنف ، باب ذكر رفع السلام 10/157 رقم 18678) / أبو نعيم في (الحلية 1/318)، والبيهقي في(السنن الكبرى 8/179)، وابن عبد البر القرطبي في (جامع بيان العلم وفضله 2 / 103 طبعة المنيرية)، ويعقوب بن سفيان البسوي في (المعرفة والتاريخ 1/522)، والحاكم في (المستدرك 2/150-152)، و الإمام أحمد في(المسند 1/342،5/67 رقم 3187، طبعة شاكر).وأشار إليه الحافظ ابن كثير في (البداية والنهاية 7 / 282)، وابن الأثير في (الكامل) وابن العماد الحنبلي في (الشذرات)، وقال أحمد شاكر في تعليقه على (المسند 5 / 7 6 رقم 3187): إسناده صحيح
[5] عاملى، وسائل الشیعه، ج۱۵صص۸۲-۸۳/ طبرسی، مستدرک الوسائل، ج۱۱ص۶۸