
س: اگر کسی به یکی بیعت بدهد و در جنگ اهل بغی و شورشگران به او کمک نکند و در این جنگ فتنه شرکت نکند آیا کارش اشتباه است. منظورم این است اگر موضعی مثل موضع ابن عمر رضی الله عنهما در جنگ بین سیدنا علی رضی الله عنه و امیر معاویه رضی الله عنه بگیرد کارش اشتباه است؟
( 4 – قسمت)
معاویه می گفت که عثمان پسر عموی من است و علی باید قاتلان را تحویل من بدهد و علی به عنوان رهبر دارالاسلام قبول نکرد[1]چون در اساس عثمان خودش اولیای دم و فرزندان زیادی از دختر و پسر داشت و در مدینه و تابع امیر المومنین بودند و حتی عبدالله فرزند عثمان داماد حسین بن علی شد[2] و علاوه بر آن قاتلین جمعی بودند از مناطق و طوائف مختلف و جداکردن و محاکمه و قصاص آنها نیاز به استقرار حاکمیت داشت و رای امیر المومنین حاکم بر دارالاسلام هم قصاص قاتلین بود اما «زمان» را مناسب نمی دید؛ حتی زمانی که معاویه بعد از علی و حسن حکم تمام سرزمینهای اسلامی را در دست گرفت این قاتلین عثمان را قصاص نکرد.
معاویه اصلاً رهبریت علی و بیعت خاص اهل حل و عقد و بیعت عام مومنین غیر طرفدار خودش را قبول نداشت تا اینکه دستوراتش را قبول کند و در مساله ی حکمیت هم نویسنده نوشت این عهدی است که امیر المؤمنین علی با معاویه بن ابی سفیان میبندد، معاویه گفت: امیر المؤمنین ننویس، اگر با تو بیعت میکردم که تو امیر المؤمنین هستی با تو نمیجنگیدم، و بلکه فقط اسم من و اسم خودت را بنویس.[3] به قول امام ذهبی رحمه الله پیشنهاد مقام و منصب از سوی معاویه به ابوموسی اشعری در حین قضیه حکمیت،[4] تلاش معاویه برای خرید عبدالله بن عمر[5] و بعدها کنایه معاویه به عبدالله بن عمر و عمر بن خطاب در روز دومة الجندل که امام بخاری روایت می کند که معاویه به ابن عمر گفت: ما از او و پدرش برای حکومت سزاوارتریم [6] و اتفاقاتی از این دست نشان می دهند که معاویه تلاش داشت از هر کانالی که شده حاکمیت را از علی و حسن بگیرد …..
به قول ابن عبدالبر در این جنگ بین ارتش حکومت اسلامی با شورشیان صفین تنها 4 صحابی معروف و 3 نفر از تابعین شرکت نکردند. یعنی از اصحاب مشهور عبدالله بن عمر و سعد بن ابی وقاص و اسامه بن زید و محمد بن مسلمه [7] و از این جمع هفت نفره، ابن عمر و سعد بن ابی وقاص و مسروق اظهار پشیمانی و ندامت کردند که چرا همراه امیر المومنین علی نشدند.[8]
امام حاکم و بیهقی از ابن عمر روایت کرده اند که گفت: هیچ چیز مرا آن گونه که این آیه ی: وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا ۖ فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَىٰ فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّىٰ تَفِيءَ إِلَىٰ أَمْرِ اللَّهِ ۚ … (حجرات/9) تحت تأثیر قرار داد، دگرگون نکرد، که چرا من با این گروه باغی که الله به من فرمان جنگ با آنها را داده، نجنگیدم. منظور وی معاویه و یارانش است که علیه علی (کرّم الله تعالی وجهه) بغی و تعدی کردند.[9] ابن عبدالبر باز روایت می کند که از چند طریق صحیح از ابن عمر روایت شده که او گفت درباره هیچ کاری آن اندازه که نسبت به نجنگیدن با باغی ها در کنار علی پشیمان شدم، تأسف نخوردم. طبق قول ابراهیم نخعی، مسروق هم از دنیا نرفت مگر آنکه از تخلف از امام علی (کرّم الله وجهه) توبه کرد.[10]
(ادامه دارد…..)
[1] تاریخ الاسلام، عهد الخلفاء الراشدین ص 540
[2] طبقات ابن سعد، ج 3، ص 45، ترجمه دکتر محمود مهدوی. / انساب الاشراف، ج 5، تحقیق محمود الفردوس، ص .252
[3] البدایة والنهایة 7/288
[4] الذهبی، سیر اعلام النبلاء، جلد ۲، ص ۳۹۶ . شعیب ٱرنٶوط گفته سند آن صحیح است./ «از ابی برده [پسر ابوموسی اشعری] از ابوموسی روایت است: معاویه برایش نامهای نوشت: اما بعد، عمرو بن عاص بر آنچه خواستم با من بیعت نمود. به خدا سوگند میخورم اگر بر آنچه او بیعت کرده با من بیعت کنی، یکی از پسرانت را والی کوفه خواهم نمود و دیگری را والی بصره میکنم و هیچ دری به روی تو بسته نمیماند و تمام نیازهایت برآورده میشود و این را با خط خودم برایت نوشتم پس تو هم با خط خودت برایم بنویس. [ابوموسی] برایش نوشت: اما بعد، تو در زمینهی مسائل بزرگ این امت برایم نوشتی، اگر به سوی پروردگارم رفتم به او چه بگویم؟ به آنچه به من پیشنهاد دادی هیچ نیازی ندارم و السلام علیک”.
[5] الذهبی، سیر أعلام النبلاء، جلد ۳، ص ۲۲٨. شعیب أرنٶوط گفته سند آن صحیح است./ معاویه، به دسیسه، عمرو بن عاص را نزد عبدالله بن عمر فرستاد، او میخواست از دل عبدالله بن عمر آگاه شود که آیا در پی جنگ است یا خیر. گفت: ای ابو عبدالرحمن چه چیز مانع از خروج تو شده تا با تو بیعت نماییم، در حالی که تو یار رسول الله، صلی الله علیه وآله وسلم، و پسر امیرالمومنین بودهای و تو از هر کسی برای این کار سزاوارتری؟ گفت: همهی مردم بر این که میگویی اتفاق نظر دارند؟ گفت: آری، به جز تعداد اندکی. گفت: اگر فقط سه مرد قویهیکل هَجَری باقیمانده باشند، مرا نیازی به آن نیست. [میمون] گفت: [عمرو] دانست که او قصد جنگیدن ندارد. [عمرو] گفت: آیا با آنکه تقریباً مردم بر او اتفاق دارند، بیعت میکنی تا چنان زمین و اموالی به تو بدهد که خودت و فرزندانت پس از آن به چیزی نیاز نداشته باشید؟ گفت: وای بر تو! برو بیرون و دیگر نزد من نیا، وای بر تو! دین من با دینار و درهم شما معامله نمیشود و من امیدوارم در حالی از این دنیا بروم که دستانم سفید و پاک باشد».
[6] بخاری/ از عکرمه بن خالد از ابن عمر روایت است که گفت: نزد حفصه رفتم و گیسوانش خیس بود به او گفتم: اوضاع مردم را میبینی که چه شده است ولی برای حکومت از من نظری خواسته نشده است. او گفت: به آنان بپیوند که منتظر تواند و میترسم غیبت تو باعث تفرقه میان آنان گردد و او را رها نکرد تا این که رفت و وقتی مردم پراکنده شدند، معاویه گفت: هر کس دوست دارد در این باره سخن بگوید سرش را بالا بگیرد، ما از او و پدرش برای حکومت سزاوارتریم. حبیب بن مسلمه گفت: آیا پاسخش را نمیدهی؟ عبدالله گفت: لباسم را درست کردم و میخواستم بگویم: سزاوارتر از تو کسی است که با تو و پدرت برای دفاع از اسلام جنگید. پس ترسیدم سخنی بگویم که باعث تفرقه و خونریزی گردد و احتمال این بود. پس آنچه خداوند در بهشت وعده داده به یاد آوردم. حبیب گفت: محفوظ و در امان ماندی»
[7] یوسف ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج1، ص77؛ صلاح الدین صفدی، الوافی بالوفیات، ج3، ص157؛ کمال الدین ابن العدیم، بغیة الطلب فی تاریخ حلب، ج2، ص190.
[8] یوسف ابن عبد البر، الاستیعاب، ج1، ص77؛ طبق سخن دولابی (متوفای 310 ه. ق. )
[9] محمود آلوسی، روح المعانی، ج26، ص151
[10] یوسف ابن عبد البر، الاستیعاب، ج1، ص77